زندگی همین است

خرید بک لینک
کودکی بیش نبودیم ودرهوای خنک شبهای تابستان در حیاط و  درآغوش گرم زمین،مادرم،برای کودکانش جای می انداخت ودست نوازشی برسرشان می کشید وبوسه ای مهمان پیشانی اشان می کرد و می گفت: بخوابید نازنین کودکانم ومیرفت.ولی این تازه شروع شب بیداری مابود و باچشمانی کاوشگر بدنبال بزرگترین ستاره آسمان بودیم تابه تملک خوددرآوریم و بگوییم: این، ستاره من است.وبرسر تصاحب بزرگترین ستاره چه بحثها که پیش کشیده نمیشد.اما من، نه به دنبال بزرگترین ستاره بودم ونه بدنبال پرنورترین.چراکه ستاره من هنوز، یاکه متولد نشده بود ویاکه آنسوی آسمان بود و قصد سفربه سمت چشمان من را نداشت.تابه امروز.کجاست،ستاره آسمان تاریک زندگی من؟+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم بهمن ۱۳۹۶ساعت 18:52&nbsp توسط آقای ج  |  زندگی همین است...

ما را در سایت زندگی همین است دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 63 تاريخ: شنبه 14 بهمن 1396 ساعت: 23:16

پدر، گوشه اتاق مشغول چای خوردن است و مادر در کنار او. بااشتیاق چادر مادر را ازاتاق بر میدارم و بسان او به سر می کنم و می آیم به سمت پدر و شروع می کنم به بازی و خنده.مادر می خنددو پدربادیدن من اخم می کند و می گوید: این خاله زنک بازیا چیه!؟می ترسم و چادر را به گوشه ای  پرت می کنم و راهی حیاط می شوم و خواهر کوچکترم را می بینم که گوشه حیاط،زیردرخت نارنج مشغول بازی است.نگاهی به من می کند و لبخندمیزند و می گوید:داداش بیا خاله خاله بازی کنیم!ومن دراندیشه آن ام که خاله خاله بازی یعنی خاله زنک بازی!؟به یادحرف پدراخم میکنم ومی گویم:این خاله زنک بازیهاچیه!؟بیچاره خواهر!لبانش راجمع میکندوچشمانش اشک آلود... دلم به رحم می آیدودستان کوچکش رابااهردودست می گیرم ومی گویم:باشدبه شرطی که من،پدرنباشم.+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم بهمن ۱۳۹۶ساعت 18:12&nbsp توسط آقای ج  |  زندگی همین است...

ما را در سایت زندگی همین است دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 69 تاريخ: شنبه 14 بهمن 1396 ساعت: 23:16

هیچی لذت بخش تراز خوندن رمانهای خارجی به زبان اصلی نیست.وقتی به زبان اصلی میخونم واقعا بهتر درک می کنم و می فهمم که چقدر دخل و تصرف در ترجمه هاشون شده.شماهم سعی کنید به زبان اصلی کتب خارجی بخونید.هرچند من از زبان خارجی فقط های و بای ش بلدم و ازرو عکساشون میفهمم چی میگن!!+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم بهمن ۱۳۹۶ساعت 5:30&nbsp توسط آقای ج  |  زندگی همین است...

ما را در سایت زندگی همین است دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 75 تاريخ: شنبه 14 بهمن 1396 ساعت: 23:16

سرم شلوغ بود.ابجی هم هی زنگ میزد.بین این دو یکی دوبارهم رئیس به گوشیم زنگ زد.ازهمه بیشتر آبجی بود که رو مخم بود! هرنیم ساعت زنگ میزد و میگفت پفک بگیریا! دوباره زنگ میزد و میگفت نون یادت نره ها! یه ساعت بعد میگفت یادت نره به مامان زنگ برنی! اتفاقا اون روز شلوغ ترین روز کاری هفته بود. خواهر عزییییز بارآخرکه زنگ زد قطع کردم و بهش پیامی دادم بااین مضمون:یه باردیگه زنگ بزنی باهات قهرمی کنم و پفکم برات نمی خرم!پنج دقیقه بعد پیامی اومد بااین مضمون:قهر می کنی بکن ولی پفک بخر! یذره هم کارکنی بدنیست!اب تو گلوم خشکید! چشام ازحدقه زد بیرون! ناخوداگاه ازجام بلندشدم و دوباره به پیام نگاهی انداختم! ازطرف رئیسم بود! به پیامی که خودم فرستاده بودم نگاهی کردم! اونم به جاآبجی به رئیسم بود!حواسم پرت شده بود ونفهمیدم به کی پیام دادم ازبس شلوغ بود!اصلا حالاکه اینطورشد واسه جفتشون نمیخرم!:/ + نوشته شده در شنبه بیست و سوم دی ۱۳۹۶ساعت 4:27  توسط آقای ج | زندگی همین است...

ما را در سایت زندگی همین است دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 77 تاريخ: جمعه 6 بهمن 1396 ساعت: 5:44

احتمالا همتون بااین صحنه مواجه شدین که درهمه شهرها در یک خیابون خاصی یه سری کارگر بیل و کلنگ بدست منتظرن که کسی بیادو ببرتشون سرکار.حالا یه انسان نانجیب پیداش شده که بایه نیسان رفته سروقت این بنده خداها و ده دوازده نفرشون سوار کرده و برده بیرون شهر و گفته این زمین خالی شروع کنیدبه کندن و رفته!این جماعت مظلوم هم تاخود غروب شروع کردن به کندن و کارشون که تموم شده منتظرطرف موندن که بیاد وپولشون بده و خبری ازش نشد!آخه این چه بی مزه بازیه که طرف درآورده!چه میشه بهشون گفت!..عاقا ماعضو اینستاشدیم و یه عکس هم گذاشتیم.خوشحال میشیم اونجاهم زیارتتون کنیم! + نوشته شده در شنبه بیست و سوم دی ۱۳۹۶ساعت 21:46  توسط آقای ج | زندگی همین است...

ما را در سایت زندگی همین است دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 76 تاريخ: جمعه 6 بهمن 1396 ساعت: 5:44

ترم اول دانشگاه عاشق خانومی شدم که اونم مثل خودم ترم اولی بود اما جرأت حرف زدن باهاش نداشتم و خیلی کم رو بودم و ازدور فقط نگاش می کردم.ترم دوم که شد تنهاراهی که به مغزم رسیداین بود که نامه براش بنویسم اما چجوری باید به دستش برسونم!؟ وتنهاراه چاره پست کردن نامه بود!اماآدرسش نداشتم!چه بایدمی کردم!؟ تنهاآدرسی که ازش داشتم آدرس دانشگاه بود! پس نامه رو نوشتم و بردم اداره پست و باپست پیشتاز فرستادم به آدرس دانشگاه وروی نامه هم نوشتم برسد به دست خانوم....!بعدازدوروزدیدم خبری ازخانومه نشد!یعنی خودش بوداما هیچ حرکت خاصی ازخودش نشون نمیداد! گفتم نکنه نامه به دستش نرسیده! این شدکه رفتم اداره پست و پیگیرنامه شدم.متصدی پست گفت که نامه به آدرس فرستاده شده و تحویل حراست دم در دانشگاه داده شده!ومن مردم! سکته رو زدم!تایک هفته دانشگاه نرفتم!بعدیک هفته باترس ولرز رفتم و جوری وارد دانشگاه میشدم که حراست دم در من نبینه!خلاصه که بخیرگذشت وخبری ازحراست نشد!ترم بعد دیدم خانومه همش درحال گپ و خنده با پسراست!ترم بعدترش کلا ازدانشگاه اخراج شد!ترم بعد بعدترش دیگه عاشق نشدم! قاشق شدم!مراقب پسرای ترم اولی باشید! ایناچون از جو کاملا پسرونه وارد محیط دانشگاه میشن کاملا آمادگی هرجورحرکتی دارند! + نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم دی ۱۳۹۶ساعت 5:30  توسط آقای ج | زندگی همین است...

ما را در سایت زندگی همین است دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 81 تاريخ: جمعه 6 بهمن 1396 ساعت: 5:44

آیامی دانستید باعث اختلاف بین دوکشورقطروامارات یک زن می باشد!؟

اینجا

0_o

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم دی ۱۳۹۶ساعت 20:58  توسط آقای ج |
زندگی همین است...

ما را در سایت زندگی همین است دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 67 تاريخ: جمعه 6 بهمن 1396 ساعت: 5:44

جدیدا برای فرار از تنهایی و افکاری که مثل خوره افتاده به جون ذهن و روحم به دیدن انیمیشن پناه میبرم!

الان دوشبه که دارم انیمیشن احتمال بارش باران کوفته قلقلی۱_۲ نگاه می کنم!

قشنگ بود!

وبرای امشب چه کنم!؟:(

سی وپنج سالمه و کودک درونم هفت سالشه!

.

.

خب مثل اینکه بعضی دوستان هم حذف وب کردن و سایه شون ازسر ما کم کردن! اگه حذف وب مد شده به ماهم خبر بدید لطفا!

+ نوشته شده در شنبه سی ام دی ۱۳۹۶ساعت 9:39  توسط آقای ج |
زندگی همین است...

ما را در سایت زندگی همین است دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 59 تاريخ: جمعه 6 بهمن 1396 ساعت: 5:44

جونم براتون بگه که اطراف ساختمون شرکت دوربین نظارتی کارگذاشته شده وجناب رئیس همیشه در حال نظارته پیرامونه! یکی از کاربردهای این دوربینها نظارت بر پرسنلیه که یواشکی میرن پشت ساختمون وسیگار می کشند.واگر دیده بشن همین جناب رئیس باهاشون برخورد می کنه! حالا امروز رفتم که همکارم پشت همین ساختمون صداش کنم که چشمم خورد به جناب رئیس که داره یواشکی سیگار می کشه!شیطون وجودم یهو بیدار شد و مجبورم کرد دست به کاری بزنم!آروم از سمت پشتش رفتم سمتش و بهو گفتم رئیس رئیس سیگارت بنداز پایین!بنده خدا ترسید وهول کرد و سیگارش پرت کرد به کنارو زل زد بهمن وگفت چرا!؟گفتم آخه رئیس تو دوربین می بینتت!یه چند ثانیه خیره شد و بعد که حالش جااومد گفت:رئیس که منم!خیلی...!(یه چی گفت که سانسور شد)آخ که دلم خنک شد.آی خنک شد.آی خنک شد!یه لبخندموزیانه زدم وگفتم سیگارنکش بجاش پفک بخور!خوبه برات!!:))) + نوشته شده در سه شنبه سوم بهمن ۱۳۹۶ساعت 13:23  توسط آقای ج | زندگی همین است...

ما را در سایت زندگی همین است دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 68 تاريخ: جمعه 6 بهمن 1396 ساعت: 5:44

فضول! مگه تو عشقمی که اومدی ادامه مطلب هوم!؟

خب عشقم حالا که اومدی بتعریف تابخندیم!!

+ نوشته شده در سه شنبه سوم بهمن ۱۳۹۶ساعت 19:28  توسط آقای ج |
زندگی همین است...

ما را در سایت زندگی همین است دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 64 تاريخ: جمعه 6 بهمن 1396 ساعت: 5:44

صفحه بندی